RSS Feed

‘هیلا صدیقی’

  1. هالو، هلو، لولو

    اردیبهشت ۶, ۱۳۸۹ توسط روح الله مومن نسب

    محمد رضا عالی پیام (هالو)

    شعر زیر را تقدیم ( ;-) ) می کنم به یک شاعر در پیت دیگر به نام محمد رضا عالی پیام (هالو):

    این سیه روهای سبز نما
    در تباهی می شوند انگشت نما
    مردم ما با نگاه و قهقهه
    می کنند آن سبزها را مسخره
    سبزی تو شد سیاه اندر سیاه
    دل به شب دادی شدی رنگ سیاه
    ای تو که خندیده ای بر شیخ، باز
    گو که شیخت نیست آیا نازِ ناز؟
    نیست کروبی مگر بینی دراز؟
    می کند با نامه اش یاد تو باز!
    سیدت هم خاتمی و خار و خس!
    خار و خس هم میریزیدی بود و بس!
    مردم  ما بهر میمون بازیت
    می دهد با خنده هایش بازیت
    با نگاه مردمی کز شام و روز
    می زنند آب دهان بر تو، بسوز
    سوزش ابلیس از روی مه است
    روی ماه از سوزشت نام آور است
    حال، هالو، حال خود را بازگو
    سوزشت را با نگاهی راست گو
    راست گو آتش چرا دارد دلت؟
    یا چرا می سوزد اینگونه تنت؟
    خنده ما بهر دلسوزی بدان
    زود برگرد و نمازت را بخوان
    گرچه “هالو”، می شوی اینک هلو
    از برای دشمنانی چون لولو
    می خورند و می دهدندت پس، ولی
    می شوی خرسند از این دلبری!!!؟
    قد و اندازه گلیمت را بدان
    رو به پستو و همانجا شعر بخوان
    شعر تو شعری برای شر شده
    شر تو اما ز شعرت در شده
    شعر شاعر از شعور شاعر است
    در شعور شعر تو شاعر شر است!
    شر خود را کم کن و شعری نگو
    ذکر ما را هم به فرزندت بگو
    فتنه تو فتنه فتانه هاست
    فتنه فتانه از مردی جداست
    مردم ما متحد یکجا، به جا
    می نشانند بی صفت ها را به جا

    زیر نوشت:

    • در پاسخ به بی ادبی های مدعیان ادب همانگونه که پیشتر نیز گفته ام، باید بگویم شاعری نمی دانم و ادعایی هم ندارم و شادم که شعر مسموم نمی گویم و مفتخرم که اشعار سم گون به ریه های هنر نمی ریزم؛ از طرفی شعر وزین را برای آدم های وزین می گویند نه محقرانی چون این آقا یا آن خانم که برده های حقیر استکبار و استعمارند.

  2. آیینه شب ها

    فروردین ۲۴, ۱۳۸۹ توسط روح الله مومن نسب

    جنبش سبز

    خانمی به نام “هیلا صدیقی” چند صباحی است سعی می کند شاعرش بدانند!

    گمان کردم حالا که هیلا شعر می گوید چرا رامیم نگوید؟!

    پس دست به کیبورد شدم تا قضاوت کنید و ببینید کی برد!؟:

    شبانگاه تو هر روز است خانم

    سیه روزیت از سوز است خانم

    چرا سوزی ز آبادی ایران؟

    چرا آتش گرفتی از دلیران؟

    بیاد آور! ستم کردی به ایران

    نگاه کفر آمیزت به انسان

    بیاد آور! خدا را، وای برتو

    چه کردی با ره سبز شهیدان؟

    بیاد آور ولی افسوس، افسوس

    که در دامی و با دامت شدی دوست

    چه شاد است اجنبی از غصه تو

    و غمگین است ایران از غم تو

    بیا بردار سر از چوبه دار

    بیا بنشین کنار ساحل یار

    همه در سوگ مرگ آدمیت

    بیا دست از سر آیینه بردار

    در این آیینه جز تو نیست، خانم

    و در تو هست یک ابلیس، خانم

    شبانگاهی که سربازی کنی، آه

    برای دشمن حق و حقیقت…

    بدان ایران ما سرباز دارد

    نگاه عشق بر پرواز دارد

    تو را با دست بسته می کشیدند

    برای حاضران تا پای شیطان

    گناهان تو را می خواند شیطان

    گلی از تو به دست خود دهد جان

    نمی خواهم جوابم را بخوانی…

    نمی خواهم به راهت شاد، مانی

    نمی خواهم ولی افسوس، افسوس

    که در دامی و با خود شادمانی

    بیا بند از دو دستت باز کن، باز

    بیا با بال من پرواز کن، باز

    بیا ایرانمان، با هم بسازیم

    بیا همت مضاعف کن از آغاز

    به شیطان سنگ باید زد نه انسان

    نباید آتش اندازی به ایران

    از ابلیس درونت دور شو، آی

    از این شیطان صفت ها رو بگردان

    شبانگاه تو هر روز است خانم

    سیه روزیت از سوز است خانم

    چرا سوزی ز آبادی ایران؟

    چرا آتش گرفتی از دلیران؟