RSS Feed

هالو، هلو، لولو

26 آوریل 2010 توسط روح الله مومن نسب

محمد رضا عالی پیام (هالو)

شعر زیر را تقدیم ( 😉 ) می کنم به یک شاعر در پیت دیگر به نام محمد رضا عالی پیام (هالو):

این سیه روهای سبز نما
در تباهی می شوند انگشت نما
مردم ما با نگاه و قهقهه
می کنند آن سبزها را مسخره
سبزی تو شد سیاه اندر سیاه
دل به شب دادی شدی رنگ سیاه
ای تو که خندیده ای بر شیخ، باز
گو که شیخت نیست آیا نازِ ناز؟
نیست کروبی مگر بینی دراز؟
می کند با نامه اش یاد تو باز!
سیدت هم خاتمی و خار و خس!
خار و خس هم میریزیدی بود و بس!
مردم  ما بهر میمون بازیت
می دهد با خنده هایش بازیت
با نگاه مردمی کز شام و روز
می زنند آب دهان بر تو، بسوز
سوزش ابلیس از روی مه است
روی ماه از سوزشت نام آور است
حال، هالو، حال خود را بازگو
سوزشت را با نگاهی راست گو
راست گو آتش چرا دارد دلت؟
یا چرا می سوزد اینگونه تنت؟
خنده ما بهر دلسوزی بدان
زود برگرد و نمازت را بخوان
گرچه “هالو”، می شوی اینک هلو
از برای دشمنانی چون لولو
می خورند و می دهدندت پس، ولی
می شوی خرسند از این دلبری!!!؟
قد و اندازه گلیمت را بدان
رو به پستو و همانجا شعر بخوان
شعر تو شعری برای شر شده
شر تو اما ز شعرت در شده
شعر شاعر از شعور شاعر است
در شعور شعر تو شاعر شر است!
شر خود را کم کن و شعری نگو
ذکر ما را هم به فرزندت بگو
فتنه تو فتنه فتانه هاست
فتنه فتانه از مردی جداست
مردم ما متحد یکجا، به جا
می نشانند بی صفت ها را به جا

زیر نوشت:

  • در پاسخ به بی ادبی های مدعیان ادب همانگونه که پیشتر نیز گفته ام، باید بگویم شاعری نمی دانم و ادعایی هم ندارم و شادم که شعر مسموم نمی گویم و مفتخرم که اشعار سم گون به ریه های هنر نمی ریزم؛ از طرفی شعر وزین را برای آدم های وزین می گویند نه محقرانی چون این آقا یا آن خانم که برده های حقیر استکبار و استعمارند.
  • چند روز پیش هم شعرکی با عنوان “آینه شب ها” تقدیم (!) کرده بودم به دخترکی به نام هیلا، هلوی دیگری برای لولو! (خوش به حال لولو! با این همه هلو! 😉 )

5 دیدگاه »

  1. ناشناس گفت:

    سرتون سلامت انشاالله تاظهورامام زمان
    شمامارودلگرم میکنید واقعا ممنون

  2. رامیم گفت:

    درود بر وطواط
    برادر یا خواهر گرام؛ شعر وزین را برای آدم های وزین می گویند نه محقرانی چون این آقا یا آن خانم که برده های حقیر استکبار و استعمارند.
    اندازه من نیز در برابر شاعرانی چون حافظ و سعدی، به واسطه قرب الهی شان، نسبت معادل قطره به دریاست و افتخار می کنم که قلمم در برابر عظمت روح آنان در سجود است.
    و اما همانگونه که پیشتر نیز گفته ام، شاعری نمی دانم و ادعایی هم ندارم و شادم که شعر مسموم نمی گویم و مفتخرم که اشعار سم گون به ریه های هنر نمی ریزم…
    قلمتان بنده ایزد باد؛ بدرود/.

  3. زلال ترين بانو ، آب مهريه توست و دستانت کريمه

    تشنه ام …

    • رامیم گفت:

      درود بر قطره ای از دریا
      رباعی زیر را تقدیم می کنم به دل آگاه شما:
      “مادر امت کجایی؟ خانه یاران تهی شد
      مردها رفتند و انسان، از شرف گویی تهی شد
      صاحب امر زمین را، از زمان ها راه بر شو
      انتظار بس نیست آیا؟ عالم از “آدم” تهی شد…”
      آزاده بمانید؛ بدرود/.

  4. khabbr.com گفت:

    هالو… هلو… لولو! | دیوان دل…

    شعر و متن های کوتاه ادبی…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.