RSS Feed

‘ماورا’ Category

  1. همه‌اش را که نمی‌شود گفت!

    ژانویه 4, 2014 توسط روح الله مومن نسب

    13901007120711_PhotoL

    1، 2، 3، 4، 5، … شمارشِ گل‌های قالی تمام شد و شرمِ حضورِ من ناتمام ماند!

    از روزِ دوازدهِ ده، ساعت پانزده  می‌گویم که خودم را به وبلاگ نویسانِ دعوت‌شده چسباندم، تا به حرمتِ پاکیِ آن‌ها به خانه یکی از شهدای فتنه راهم دهند…

    جایی نزدیکی های در، جا شدم، به سختی نشستم و تلاش می‌کردم در میانِ گل‌های قالیِ خانه شهید ذوالعلی، جایِ پایِ رئیس‌جمهور را پیدا کنم و در همان حال با خودم می‌گفتم: مگر می‌شود آقای روحانی که به شهادتِ رسانه ملی، هر هفته به ملاقاتِ خانواده شهدا و جانبازان می‌رود و با مناسبت و بی‌مناسبت به ایتام و کودکانِ نیازمند سرکشی می‌کند، در سالروز 9 دی، خانواده شهدای فتنه را فراموش کند؟ شهدایی که اگر رشادت های آن‌ها نبود، چیزی از مردم‌سالاری باقی نمانده بود تا برآیندش شود دولتِ تدبیر و امید! و مگر می‌شود باور کرد رئیس‌جمهور بر سرِ یتیم های آسایشگاه فلان دست بکشد و واژه‌های یتیمِ دفترِ جوانِ شهیدِ شهر را فراموش کند؟ دفتری که به شهادتِ پدرِ شهید، قلمِ صاحبش تا «بسم رب الشهدا و الصدیقین» را نمی نوشت، راه نمی‌افتاد!

    شاید رئیس‌جمهور هم مثلِ من شرمِ حضور داشتند زیرا ممکن نیست کسی بتواند به چشم های خانواده ذوالعلی زل بزند و گونه‌های خیسشان را به فراموشی حواله کند! و آن‌ها حق دارند حتی ساکتان فتنه را فراموش نکنند چه رسد به رأس و سم و دم و زیرِ دمِ فتنه را که عطشِ قدرتشان انگار فقط با طعمِ خونِ جوانانِ سرزمین من رفع می‌شد، که نشد!

    هوای تهران کثیف بود آن روز، ولی حال و هوای خانه ذوالعلی، بارانی! و من نمی‌دانم چرا بدنم از سوزِ سرمایِ سکوتِ بی‌پایان برخی خواص می‌لرزید و قطراتِ بارانِ چشمِ آن خانواده وقتی روی گلبرگ های گل هایِ قالی می‌افتاد، گاهی سرم را بلند می‌کردم و لب لرزان پدر و پسر و هق هقِ صدای مادر شهید، دوباره چشمم را به زمین می‌چسباند و زیر لب می‌گفتم: لعنت بر جنبش قهوه‌ای و جنبنده‌های آن، که دندانِ براقِ «گرگ اوباما» و «هو هوِ نتانیاهو» را به ما نمایاند، درحالی‌که آب از دهانشان می‌ریخت و زوزه می‌کشیدند و می‌خندیدند به حالِ زارِ ملتِ بهت‌زده از بی‌حیایی عده‌ای معدود که شکم های ورقلمبیده شان پُر بود از پولِ بیت‌المال و وزن سنگینشان را بر رویِ آبرویِ ایرانِ ما آوار کرده بودند تا نفس بُر کنند انقلاب را، ولی نفسشان را امتِ 9 دی بُرید؛ به حمدالله.

    آقای روحانی را اگر از معدود اطرافیانش که هنوز راهِ بستنِ نفسِ شهر را در باز کردن فیس بوک و توئیتر می‌دانند، جدا کنیم، برای ما تومانی صد نار با «خخخخخخخخ»ها تفاوت دارد که دریدگی‌شان را از صدقه سرِ رأفت حکومتِ اسلامی، این روزها چند چندان کرده‌اند.

    با این حال، حال و هوای من هنوز ابری است و مدام رعدی هوایِ فکرم را مشوش می‌کند که چرا نه رئیس‌جمهور و نه رؤسای دو قوه دیگر در میانِ ما نبودند آن روز، که شاید اگر می‌بودند، این بار برادرِ «شهید امیر حسام ذوالعلی» هر چه دلِ تنگش می‌خواست با آن حیای مثال زدنی‌اش می‌گفت؛ همه‌اش را… البته درِ گوششان… شاید/.

    شرحِ متن و حواشیِ آن روز را در «جلبک ستیز» بخوانید.


  2. گل پونه‌ها! نامهربانی آتشم زد

    سپتامبر 28, 2013 توسط روح الله مومن نسب

    امروز همگام با بقیهٔ حزب الهی های سایبر، به «بهشت‌زهرای نیایش» رفتیم.

    این عبارت را یکی از «شهدای زنده» ساکن آسایشگاه، در توصیفِ «آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان نیایش» بکار برد.

    او معتقد بود آن‌ها در ذهن مسئولین، مرده‌اند و فقط بسیجی‌هایی مثل خودشان خاکی، ملاقاتشان می‌کنند.

    نمی‌شد به چهره‌های غبارگرفته و پر از چینِ درد و خاطرهٔ آن‌ها نگریست و اشک نریخت، حتی وقتی رفتارشان از دید ما دیدنی می‌شد و خنده‌دار!

    راستی یکی از آن‌ها دلش می‌خواست وزیری را از نزدیک ببیند، ولی چه حیف که نمی‌دانست «فیسبوکِ» صهیونیستی کجاست؛ وگرنه شاید این جانبازِ خط شکنِ سپاه اسلام، توفیق زیارت یکی دوتا از وزرا را در سرزمین مجازی آمریکا می‌یافت؛ وزرایی که بجای «خط شکن»، از «فیلتر شکن» برای دیپلماسی فعالِ خود استفاده می‌کنند…

    او از دولتی‌ها دلگیر بود، دولتی‌هایی که این روزها خیلی سرشان شلوغ است و وقت نکرده‌اند یادشان بی آید «انقلابی»های آسایشگاه نیایش را، که اگر نبودند، امروز «دیپلمات»های ما بجای گفتگوی تلفنی با اوباما و لبخندِ پایِ میزِ مذاکره، باید تلاش می‌کردند کشورمان را به عنوان یک کشورِ اشغال‌شده از فصل هفتم منشور سازمان ملل، خارج کنند…!

    او دل شکسته بود از نمایندگانِ مجلس و نمی‌دانست آن‌ها حتی وقتِ شرکت کردن در جلسه‌های مجلس را هم ندارند، چه رسد به مجالسه با چند جانبازِ دور از دسترس.

    دقایق پایانی مراسم، همان راویِ دل شکستهٔ جانباز، از مجریِ هنرمند خواست فرصتی بدهد تا آوازی بخواند… صدابَر را گرفت و با طنین صدای مرحوم ایرج بسطامی، تصنیفِ «گل پونه‌ها» را  این‌گونه خواند:

    …گل پونه‌ها نامهربانی آتشم زد، آتشم زد
    گل پونه‌ها بی هم‌زبانی آتشم زد
    می‌خواهم اکنون تا سحرگاهان بنالم
    افسرده‌ام دیوانه‌ام آزرده جانم
    گل پونه‌های وحشی دشت امیدم
    وقت سحر شد
    خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
    من مانده‌ام تنهای تنها
    من مانده‌ام تنها میان سیل غم‌ها…

    چشم‌هایمان از خجالت، پاهایمان را دنبال می‌کردند و می‌رفتیم تا حریم کبریایی محارم الله را ترک گوییم که گویی بغض یکی از جانبازانِ خیره به در را ناخواسته شکستیم و صدای لرزانش تن مان را لرزاند، آن گاه که می‌گفت: «اشکتان را ریختید، آه تان را کشیدید، بروید، زودتر بروید و تا سال دیگر یادمان نکنید… بروید که هفته دفاع مقدس امسال هم تمام شد…»

    – مراسم «غبارروبی از شهیدان زنده» به مناسبت گرامی داشت هفته دفاع مقدس، بهانهٔ قلمی شدن این سِیرنامه بود.
    آلبوم عکس گوشه هایی از این دیدار / فیلم کوتاه از حاشیه های این مراسم / گزارش رادیو ایران از این مراسم.

    – امروز (18 مهرماه 92) آقای دکتر روحانی به عیادت یک جانباز قطع نخاع رفتند، که بنده وظیفه خود می دانم ضمن اطلاع رسانی، از ایشان قدردانی کنم.


  3. حلقه های شیطانی

    آگوست 17, 2011 توسط روح الله مومن نسب

    دریافت مقاله تصویری “حلقه های شیطانی”


  4. یا مقلب

    مارس 21, 2011 توسط روح الله مومن نسب

    نقشه حیات ما هر روز کوچک تر می شود و امروز بحرین چون از خاک ما نیست پس به ما ربطی ندارد…!؟!

    می ترسم!

    می ترسم از کلمه “به ما چه؟” و از اینکه حلقه “ما” هر روز تنگ و تنگ تر شود…

    در شیعه گی تمام ما تردید است / مولا ز گناه خلق در تبعید است

    نفرین به شعور نقشه جغرافی / بحرین عزا گرفته، ایران عید است!

    اللهم عجل لولیک الفرج


  5. الله اکبر

    فوریه 11, 2011 توسط روح الله مومن نسب

    جمهوری اسلامی ایراندهه فجر انقلاب اسلامی یا دهه زجر دشمنان اسلام انقلابی؟

    امشب الله اکبر سبزم را بر سر موسوی و کروبی و جنبش قهوه ای می کوبم؛

    و 22 بهمن 89 را با طعم پیروزی ساندیس انقلاب ایرانی بر پپسی کولای آمریکایی در مصر، جشن می گیرم…

    آرا برای “مگ بَ آمیکا” بی تابی می کند!

    • آرا نام دخترک یکسال و نه ماه و 22 روزه من است که مثل بابایش عاشق امام خامنه ای، چفیه و راه پیمایی است… 😉
    • مگ بَ آمیکا” به زبان آرایی همان “مرگ بر آمریکا”ی خودمان است.

  6. طریقت نبوی

    نوامبر 25, 2010 توسط روح الله مومن نسب

    غدیر یعنی:

    حکومت ولایی، طریقت نبوی است.

    + عید غدیر و هفته بسیج شاد باد.

    ++ بیانات حضرت ماه در اجتماع 110 هزار بسیجی در عید ولایت (4 / 9 / 89):

    + مرتبط: فهذا علی مولاه / دانستنی های عید غدیر خم / اعمال شب و روز عيد غدير / آداب عيد غدير

    ++ صفحه “درباره من” به روز شد!


  7. مسجد جهنمی ها

    اکتبر 31, 2010 توسط روح الله مومن نسب

    از مناره “مسجد آتشی ها” صدای شیطان می آید!

    همانا مسجد ضرار، مسجد جهنمی هاست . . .

    • توضیح: من به عنوان یک شیرازی که بخشی از کودکیم را در مسجد آتشی ها (قبا) گذرانده ام و حتی با سید علی محمد دستغیب (امام جماعت این مسجد) به سفر سوریه رفته ام، اینک به تربت پاک ائمه معصومین (ع) شهادت می دهم که مسجد آتشی های شیراز مصداق مسجد ضرار و لانه خوارج زمان ما شده است و آرزو می کنم عاقبت آنها، عاقبت خوارج نشود.
      چقدر تکرار تاریخ حیرت آور است! که مسجد ضرار دوران رسول الله هم در محله قبا و گویا به نام قبا بوده است! و خدایمان در مورد آن مسجد و اهالیش و ایضا این مسجد و اهالیش می فرماید:
      وَالَّذِينَ اتَّخَذُواْ مَسْجِدًا ضِرَارًا وَكُفْرًا وَتَفْرِيقًا بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَإِرْصَادًا لِّمَنْ حَارَبَ اللّهَ وَرَسُولَهُ مِن قَبْلُ وَلَيَحْلِفَنَّ إِنْ أَرَدْنَا إِلاَّ الْحُسْنَى وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ
      و آنهايى كه مسجدى اختيار كردند كه مايه زيان و كفر و پراكندگى ميان مؤمنان است و [نيز] كمينگاهى است براى كسى كه قبلا با خدا و پيامبر او به جنگ برخاسته بود و سخت‏سوگند ياد مى‏كنند كه جز نيكى قصدى نداشتيم و[لى] خدا گواهى مى‏دهد كه آنان قطعا دروغگو هستند (سوره توبه / آیه 107)